اشعار محمود حبیبی کسبی
به ملت مبعوث ایران در میدان و خیابان
از تنگهٔ هرمز بگو، از رد شدن هرگز
با هرکه خواهی صلح کن، با بیوطن هرگز
خون امام ما به ما آموخت؛ جز با تیغ
حرفی نباید گفت با پیمانشکن هرگز
از داغ آقا سوختیم، آتش به جان داریم
دیگر از آتشبس نگو با ما سخن هرگز
ما قوم سلمانیم و از نسل سلیمانی
باکی نداریم از نثار جان و تن هرگز
ای ملت مبعوث! این «اللهُ اکبر»ها
کم نیست از سجیلهای نقطهزن هرگز
از پای لانچر تا خیابان، مرد میدانیم
فرقی ندارد پیر و برنا، مرد و زن هرگز
بر پرچم ما اسم اعظم حک شده با خون
میافتد این پرچم به دست اهرمن؟ هرگز
پایین میآید آخر آیا پرچم ایران؟
جز آن زمانی که شود ما را کفن، هرگز
ای دل! «حسینِ فاطمه» آغوش وا کرده
برخیز، «عابس» شو، نمان در پیرهن هرگز
عزت در «ایران حسینی» میشود معنی
مرگ آری، اما زیر ذلت زیستن هرگز
بی برق و آب و گاز، حتی بی هوا؛ سهل است
یک لحظه اما زندگانی بی وطن؛ هرگز
صهیون گریزان است از خییرشکن؟ بدجور
ایران هراسی دارد از سنگرشکن؟ هرگز
هر قوم از اسطورههایش درس میگیرد
خائن یهودا بود، اما تهمتن هرگز
ما عشق ایرانیم، چشم اما نمیبندیم
بر روی لبنان و فلسطین و یمن هرگز
موسی جلودار است، از فرعون باکی نیست
تا راهبر داریم، بیم از راهزن هرگز
از حملهٔ تاتارِ شرق و بربرِ غربی
زخمی شد، اما خم نشد سرو کهن هرگز
از ترس استکبار زانو زد جهان، اما
جمهوری اسلامی ایران من هرگز
گر یار دشمن چار سوی عالم کفر است
ایران نخواهد یاوری جز پنجتن هرگز
مولای ما! دریاب ایران را که این ملت
یاری ندارد جز شما «یابنالحسن»! هرگز
47
0
این روزها وقتی شاهکارهای نظامی پهلوانان ایران را در میدان و خروش مردم مبعوث ایران را در خیابان میبینیم، بیش از پیش به ایرانی بودن خودمان افتخار میکنیم. سلام خدا بر این مردم و سلام خدا بر ایران.
قصیدهٔ مرز مهر
از طرف خاک به باران: سلام
از طرف موج به طوفان: سلام
از طرف رود به دریا: درود
از طرف نی به نیستان: سلام
ای به سرم سایه و سامان، وطن!
ای به سرم سایه و سامان! سلام
بر همهجایت وطن! از کوه و دشت
جنگل و دریا و بیابان، سلام
ای غزل حافظ و سعدی! درود
مثنوی جامی و عُمان! سلام
هر که کند خدمت پیر مغان
میدهدت مست و غزلخوان سلام
میهن سهراب و سیاوش! درود
ای وطن رستم دستان! سلام
در سفر کاشت و برداشتش
داده به فردوس تو دهقان سلام
هر نفس از نغمهٔ دشتی نی
داده به دامان تو چوپان سلام
فارس و بوشهر و لرستان! درود
یزد و صفاهان و گلستان! سلام
کرد و لر و گیلک و ترک و بلوچ
بر همهشان از دل و از جان سلام
خاک تو جان است، به زنجان درود
مرز تو مهر است، به مهران سلام
شام؛ به مهتابی ماهان درود
صبح؛ به خورشید خراسان سلام
شور کویر تو به خاتون قم
داده به شیرینی سوهان: سلام
از دل شیراز تو شاهِ چراغ
برده به دروازهٔ قرآن سلام
معبد زرتشت! خدا حافظت
مسجد اجدادی سلمان! سلام
گفته به تو یار تو خندان: سپاس
داده به تو خصم تو گریان: سلام
بر تو و شیران تو که کردهاند
خانهٔ بدخواه تو ویران، سلام
صیادِ باقری و باکری!
همتِ خرازی و چمران! سلام
مُلک سلیمانی و خاک رشید!
کشورِ شیرودی و دوران! سلام
وقت گذر از سر هر کوچهات
میدهم از جان به شهیدان سلام
من که سلامت دهم ای خاک پاک!
مور فرستد به سلیمان سلام
ای وطن! از مات فراوان درود
میهنم! از مات فراوان سلام
آمده فرزند به دامان تو
مام وطن! مادرم! ایران! سلام
22
0
5
• یک
گفته بودیم انتقامی سخت
از تبارِ فرار میگیریم
دشمن ماست اهلِ لاف و خلاف
ما ولی مَرد شور و شمشیریم
باز همدست با ترور شدهاند
کفر و تکفیر در صفِ صفین
ریخت بر خاکِ قدسی ایران
خون ما، ملت امام حسین
خون مظلوم نوحه میخواند
نقشهی انتقام در دست است
طی شده دورهی بزن در رو
کوچهی الفرار بنبست است
خون مظلوم پر درآورد و
شد ابابیل و بارش سجیل
«ما رَمَیت» است و «اِذ رَمَیت» اینجا
دست حق شعله زد به اسرائیل
انتقام از تبار شوم ترور
به همین یک دو جا نشد محدود
تازه اینها تلافی خونِ
دختر گوشواره قلبی بود
• دو
باز جنگ حرامی است و حرم
جنگ کفتارها و کفترها
باز هم پیش دیدهی زینب
بر سر نیزه میرود سرها
در حریم مدافعان حرم
زنده شد راه کشتهی دم عشق
خون سردارهای عاشق ما
ریخت بر خاک کربلای دمشق
باز شیران حق نشان دادند
کار خون از خطر درستتر است
لانهی روبهان صهیون، از
خانهی عنکبوت سستتر است
رهبر اقتدار بدرقه کرد
این سپاه به قدس راهی را
دید دنیا به یک اشارهی او
وعدهی صادق الهی را
• سه
آرش اینبار رخت سبز به تن
تیر خیبرشکن گرفت به کف
خیره در چشمهای صهیون شد
«یا علی» گفت و زد به قلب هدف
فصل طوفان انتقام آمد
فصل باران موشک و پهپاد
نور شبهای قدس روشن کرد
حاج قاسم نمیرود از یاد
تازه آغاز انتقام است این
تیر آرش بلندپرواز است
حرم ماست این وطن، ایران
پُر سردارهای سرباز است
مادر ماست مام میهن ما
عاشق مادر است فرزندش
خون ما مرزهای ایران و
تن ما، جان ما پدافندش
نام حق است ذکر پرچم ما
از رکاب این نگین نمیافتد
تا که ما را فداییاش دارد
پرچم ما زمین نمیافتد
بین ایمان و کفر سازش نیست
بین ما نهر و بحری از خون است
عاقبت انتقام این شهدا
فتح خیبر، شکست صهیون است
378
1
1.2
اسیر حُسن تو برگ گل است، شبنم هم
دخیل عصمت تو آسیهست، مریم هم
زِ هر دمت همه سر میرود عصارهٔ وحی
که با رسول خدا همسری و همدم هم
تو کیستی؟ جبل النور خانهٔ احمد
که تکیه کرده به نور تو کوه محکم هم
زلال چشمه ی تطهیر از تو جاری شد
گواه پاکی تو کوثر است، زمزم هم
دمید در برهوت حجاز یاس از تو
بهشت میشود از مقدمت جهنم هم
همین ز شأن تو کافی ست دخترت زهراست
فدای دختر تو عالم است و آدم هم
به دست زهره ی منظومه ی مطهر توست
فقط نه چرخش دستاس، هر دو عالم هم
عقیق عشق محمد، نگین حلقه ی توست
سر است حلقه ی تو از نگین خاتم هم
تو با رسول هم آیینه ای و هم آهی
برای درد دلش محرمی و مرهم هم
کلید قلب نبی دست توست، با این گنج
دگر نیاز نداری به اسم اعظم هم
به یک تبسمت از طور سینه ی یاسین
ملال می رود، اندوه می رود، غم هم
ز رنج شعب ابیطالب آسمان خم شد
ولی تو هیچ نیامد به ابرویت خم هم
نفاق خواست که ناخن کشد به ماه رخت
ولی نشد ز مقام تو ذره ای کم هم
نفاق، خواند تو را پیرزن، جوان بودی
رسول خواند تو را شیرزن، مکرم هم
برای یاری حق مال دادی و جان نیز
به محضر کرم تو گداست حاتم هم
به شرح حال رسول و بتول بعد از تو
فغان کم است، تأسف کم است، ماتم هم
1483
9
3.86
ای شهید بیگناه
ای شهید مشهد چراغ
ای شهید آستان شاه نور
ناگهان به یک گلوله و به چند قطره خون
پرکشیدهای به بارگاه نور
خون تو
لالهایست رسته از میان سنگهای صحن
این سرشت توست، سرنوشت توست
این بهشت توست
خون تو
گرچه سرخ بود
از نگاه خصم کوردل ولی
آنقَدَر نداشت رنگ
تا برای تو
خیل بیوطن تظاهرات بیمحل به پا کنند
در محلۀ فرنگ
رنگ خون دلبخواهِ لشکر سراب
رنگ دیگریست
رنگ سرخ مایلِ به تجزیه
رنگ سرخ مایلِ به ننگ
ای شهیدهای بیگناه
از سکوت این جماعت وطن به مزد
نه به نامتان شعارهای آتشین درست میشود
نه از این همه خبرگزاری دروغ
لحظه لحظه صد خبر به مقصد ترور
پست میشود
خونتان اگر خبر نشد
بر تن تناور وطن تبر نشد
بیثمر نشد
جسم غرق خونتان
روح ما، شکوه ماست
ردّ خونتان
شاهراه ما، پناه ماست
538
0
5
رسیدم دوباره به درگاه شاهی
چه شاهی که دارد ز شاهان سپاهی
فلک آستانی ملک پاسبانی
ضمان کارگاهی جنان بارگاهی
سلام ای غریبی که در صبح محشر
ندارم به جز مُهر مِهرت گواهی
خیالت به سر خون هجرت به گردن
به شوق تو کردم چه شال و کلاهی
شلوغ است دورت ولی شد فراهم
عجب خلوتی خلوت دلبخواهی
چو آیینه از بس که دل نازکی تو
توان تا حریمت رسیدن به آهی
تو آیینه آیینه نوری و نوری
تو مهری چه مهری تو ماهی چه ماهی
تو را مهر گفتم؟ تو را ماه خواندم؟
عجب کسر شأنی عجب اشتباهی
که مهر است در محضرت مرده شمعی
که ماه است پیش رخت روسیاهی
گرفته ست خورشید اذن دمیدن
ز نقاره خانه دم هر پگاهی
تویی شرط توحید و بی تو یقینا
همه نیست توحید جز لاإلهی
اگر ابر لطفت به محشر ببارد
نماند ثوابی نماند گناهی
به لطف تو کاه ثواب است کوهی
به بذل تو کوه گناه است کاهی
لب دره ی نفس لغزیده پایم
نگه دار دست مرا با نگاهی
منم آن گنهکار امیدواری
که دارد ز لطف تو پشت و پناهی
ندانم چگونه برآیم ز شکرش
اگر راه دادی مرا گاه گاهی
الهی مرا از حریمش مکن دور
مرا از حریمش مکن دور الهی
4778
2
4.45